سال نامه ی شماره ی یک
طریقتی نو - سال نامه ی شماره ی یک.
خب زین پس به روز رسانیهای سال به سال نوشت من این طوری هست که هر جور که دلم بخواد هست و به کسی هم مربوط نیست که چه طوری است، محض تنوع و اخلاقداری، اینجا زین پس بالای هیجده سال است، حسابی ادبیاتش با بیادبیاتی همراه است. کلی "است" و "هست" و ن"یست" و "که"ی بیمار گونه ی دیگر. اما گذشته از شوخی، تا الان کِی من با ادب بودم که حالا از این به بعد قرار باشه بی ادب بشم؟ این جریان صرفا کنایهای بود به نوعی تبلیغات ابلهانه که خیلی از سایتها و وبلاگها انجام میدهند و این ور آن ور زیاد میبینید یک عدد حوری میآورند و یک عدد هیجده با عملگر مثبت چشمک زن هم کنار آن حوری میگذارند. تا رویش کلیکی بشود و به هر حال چون خیلی عمل ابلهانهایه و من هم حسابی برام مخاطب مهمه گفتم این طوری شروع کنم ببینم چی میشه. اما حالا حقیقتا زین پس قرارست چه بشود؟ سر سال تحویل بود که با خودم عهد کردم که امسال به شیوهی جدیدی وبلاگ نویسی کنم و بیام هر لاگ رو به چند قسمت تقسیم کنم. یعنی شاید کمی قبلتر از سال تحویل بود که میداند؟ اما خودم هم میدانم، همانطور که در گذشته هم گفتم آدم فراخی هستیم و دیگر سال نامه عنوان میزنم تا در خجالت با کسی نمانم.
-----------------
قسمت اول نوشتهی من مربوط به موسیقی است، بسیاری شما از بالای بیست سالههای عزیز حتما با نامِ پینک فلوید آشنا هستید، گروهی که اعضای اون تک به تک در حال مردن هستند، و هر چند سال یک بار خبر فوت یکیشان را میشنویم. به این مناسبت گفتم شاید بد نباشه برای رفقای دوازده تا بیست و دو سه سالی که اینجا را میخوانند و بد جوری هم به موسیقیهای درپیت رو آوردند و لینکین پارک و اونیسنس(یا هر کُفت و زهرماری که تلفظشان هست، بعضیها میگویند اوانیسنس Evanescence) رو به عنوان موسیقی راک میشناسند که بی رو در واسی بگوییم سطحشان از موسیقیهای پاپ هم پایینتر هست و یک سری جیغ داد و غیر حرفهای است که با افکتهای زیادی همراه هست، گروه پینک فلوید رو معرفی کنم.
در زمانهای یه کمی دور دقیقا مانند همین جریان اونیسنس در هر بغالی که میرفتی احتمالا یک کاستی از پینک فلوید یا برای فروش بود یا در حال پخش، و این گروه حسابی معروف شده بود و جوانها حسابی آنرا گوش میکردند، اما از چه رو، درست مشخص نیست، ملت فکر میکردند اگر چیزی همه گیر باشد حتما بد هم هست و خوب مثل یک کار زودگذر در کشور خودمان از کنارش گذشتند. اما در بیرون از مرزهای میهن اسلامی ما پینک فلوید به شدت زیادی فروخت و حتی آلبومِ تاریکسوی ماهش یازده سال به صورت هفتهای در لیست پر فروشترین آلبومها موند و رکورد ماندن در لیست پر فروشها هنوز دست خودش است.
ولی شاخصهی اصلی که پینک فلوید رو تا این حد بالا آورد، اول از همه سید برت مرحوم بود، که به هیچ شک چه در شعر چه در محتوای موسیقی نوآوریهای زیادی انجام داد و باب پینک فلوید رو حسابی گشود و مقدمهای بود برای موفقیت کم نظیر گروه، هر چند که خودم فقط از دو سه تا از کارهاش خوشم میاد، و به نظرم آهنگسازی باقی کارهاش چندان جالب نبوده، ولی حاضرم شرط ببندم تو اون بیابون موسیقی اون زمان مثلِ چاه آبی بوده برای مسافران، ولی گذشته از نظر شخصی و غیر حرفهای من هنوز هم خیلیها اون کارها رو با هیچی عوض نمیکنند و از طرفداران پر و پا قرص سید هستند، پس به هیچ شک اِلمانهای خوبِ زیادی داره که بنده حالیم نیست. ولی بعد از سید، یک غول موسیقی به نام دیوید گیلمور که از دوستان و همکلاسیهای خود سید هم بود جانشینش شد، چون بیشتر اوقات سید تحت تاثیر مواد نیروزا نمیتونست تو کنسرتها اجرا درستی داشته باشه و بیشتر سر صحنه بالا و پایین میپریده و حتی انگار تو استادیو هم مشکل درست میکرده، نمیتونستن روش حساب ویژهای باز کنن و این جور مواقع از گیلمور به عنوان پشتیبان استفاده میکردند و دیگه کم کم سید رو به اجبار کنار گذاشتن. بعد از سید برت، راجر واترز گروه رو در دستش گرفت و قسمت اعظم اشعار خوب پینک فلوید رو نوشت، که کنار نوازندگی و آهنگسازی خوب گیلمور، و نوازندگی فوقالعادهی کیبرد مرحوم ریچارد رایت، و درام عالی نیک میسن شهرت جهانی خودشون رو به شدت افزایش دادند و دیگر خیلی محدود به انگلستان نبودند. گروه پینک فلوید سبک پراگرسیو راک را حسابی جا انداخت، و میشود گفت یکی از بنیان گذاران اصلی این سبک بود که به آن شکل و حالت داد و بعدا بقیه دنباله روی آنها شدند.
اما گذشته از اینها که اصلا طرفدار و فروش و اسم اشخاص ملاکِ مناسبی برای قضاوت نیست، من قشنگترین آهنگِ پینک فلوید رو از نظر خودم با کمکِ دوستِ خوبم، ستاره ترجمه کردم، برایتان به همراه متن انگلیسی میگذارم. ترجمه لغت به لغت انجام نشده برای همین ممکنه کمی تفاوتهای اندکی با متن اصلی داشته باشد، همین طور فکر میکنم شش یا هفت ماهی از ترجمه میگذرد و بعید نیست خودم هم همین الان به آن اشکال بگیرم ولی صد در صد از ترجمههایی که تا به الان رویِ سایتهای دیگه دیده شده بهتره. اما اگر انگلیسیتان خوب است، هیچ چیز را با متن اصلی عوض نکنید، ایهامها و وزن شعر خیلی عالی است.
Hey you, out there in the cold
Getting lonely, getting old
Can you feel me?
Hey you, standing in the aisles
With itchy feet and fading smiles
Can you feel me?
Hey you, don’t help them to bury the light
Don't give in without a fight.
Hey you, out there on your own
Sitting naked by the phone
Would you touch me?
Hey you, with you ear against the wall
Waiting for someone to call out
Would you touch me?
Hey you, would you help me to carry the stone?
Open your heart, I'm coming home.
But it was only fantasy.
The wall was too high,
As you can see.
No matter how he tried,
He could not break free.
And the worms ate into his brain.
Hey you, standing in the road
Always doing what you're told,
Can you help me?
Hey you, out there beyond the wall,
Breaking bottles in the hall,
Can you help me?
Hey you, don't tell me there's no hope at all
Together we stand, divided we fall.
هی تو که در میانِ این سرمایِ طاقتفرسا، در حالی که در تنهایی روزگارت رو میگذرونی و پیر میشی ... میتونی منو درک کنی؟
هی تو که در میانِ راهروها با یک لبخندِ محو، سرگردان ایستادی ... میتونی منو درک کنی؟
هی تو، بدون هیچ نبردی تسلیم اونها نشو، در خاکسپاری نور همراهشون نباش.
هی تو که با تمامِ وجود برای یه رابطه برهنه موندی، میشه منو لمس کنی؟
هی تو که در مقابل دیوار سر و پا گوسی تا فریادِ کسی رو بشنوی، میشه منو لمس کنی؟
هی تو حاضری در دوشکشی سنگها منو یاری بدی؟ قلبت را باز کن، به خانه میآیم.
اما این فقط یه رویاپردازی بود.
تا جایی که چشم کار میکرد دیوار بالا رفته بود.
و اصلا اهمیتی نداشت که چه طوری تلاش میکنه، به هر حال نمیتونست برای فرار کردنش میان دیوار شکافی درست کنه.
و کرمها ذهنِ او را فاسد کردند.
هی تو، که همیشه در جادهها، سدی برای دیگران میشوی تا کاری که از تو خواستهاند را انجام بدهی.
مرا یاری میدهی؟
جایی در دور دستها آن طرف این دیوارها جنگی برپاست،
به من کمک میکنی؟
هی تو، به من نگو آنجا هیچ امیدی نیست.
با هم بر میخیزیم، شکست را بینِ خودمان تقسیم میکنیم.
----------------------------------
از نکات فوقالعادهی آهنگ، در نظر من اون قسمتیِ که دیوید گیلمور میخونه که قلبت رو باز کن تا به خونه بیام، و یعد خوانندگیاش رو قطع میکنه و شروع به نوازندگی کم نظیری میکنه تا اضطراب درون خانه یا قلب و خیلی حسهای دیگر علاوه بر اضطراب را به شنونده منتقل کنه که جای تامل و تفکر بسیار داره در اصل فضاسازی خیلی قشنگیه که بدون شعر و آواز انجام میده. یا تقابل بین دو خطی که گیلمور و واترز میخوانند گیلمور در انتهای بخش اول درخواست میکنه، حاضری در حمل سنگ قبر به من کمک کنی؟ (از نظر من کنایه به کارِ بیهوده، میتونید به آرشیو همین جا در زمینهی افسانهی سیزیف مراجعه کنید) بعد واترز هم در انتهای بخش دوم اینطور درخواست میکنه که: هی تو، به من نگو هیچ امیدی آنجا نیست. که اساسا این دو بیت از لحاظِ مفهومی با هم در تضادن و مسلما تو یه کار بیهوده که تهاش مرگه، امیدی نیست. اما واترز دست بردار نیست و حتی میگوید ما که شکست میخوریم پس چه بهتر آن را هم تقسیم کنیم.
----------------------------------
قسمت بعدی این نوشته مربوط به فیلمی بود که دو هفتهی پیش در سینما دیدم به نام، Changeling که به روایت از بابیلون اینگونه معنی میدهد: بچه اى که پريان بجاى بچه اى که دزديده اند ميگذارند،(مج ).آدم دمدمى، اما خودم بخوام معنی کنم جا زنی به نظرم پیشنهاد بهتری فقط کمی تحت الفظیه، فیلم بر اساس یک داستان حقیقی نوشته شده، یک اتفاقی که هفتاد سال پیش تو آمریکا افتاده، آنجلینا جولی در نقشِ مادر که کریستین کالینز نام داره عاشقانه بچهاش رو به نام والتر بزرگ میکنه و در کنار اون تو یک شرکت مخابرات کار میکنه، و مدیر بخشِ خودشه، یک روز که قرار بوده مادر و پسر با هم برن سینما، اما همکارش نمیتونه بره سرکار و به جاش از کریستین کالینز میخوان که جاش رو پر کنه، اون هم به اجبار میپذیره، و از بچهاش قول میگیره که از خونه بیرون نره، و غذاش رو بخوره. وقتی از سر کار برمیگرده میبینه غذای پسرش دست نخورده است و هیچ اثری ازش تو خونه و خیابون نیست، به پلیس زنگ میزنه و ازشون کمک میخواد اما اون ها میگن تا بیست و چهار ساعت از ناپدید شدن بچه نگذره نمیتونن پرونده رو به جریان بندازن، بعد از یک روز میان و تعقیبها رو آغاز میکنن و یک شبکهی رادیویی که شخصی به نام بریگلب مجریشه حسابی پشتش میایسته و پلیس رو تحته فشار میذاره، پلیس هم بعد هفتهها، به کریستین خبر میدن که بچه رو پیدا کردن، و اگر میخواد باید بیاد به ایستگاه راهآهن پیشوازش، اما وقتی که بچه از قطار پیاده میشه، میفهمه که بچهی دیگهای رو به جاش آوردن، ولی اون پسر حسابی اصرار داره که مادرش همینه و کاپیتان جونز هم که از فشار مطبوعات ناراحت بوده مجبورش میکنه تا این بچه رو قبول کنه و بپذیره که بچه توی این شش ماه عوض شده، وقتی که با شُک این مسئله رو قبول میکنه، بچه رو خونه میبره و از اونجایی که قد بچهی خودش رو هر ماه روی دیوار علامت، بچه رو میذاره اینجا و مطمئن میشه دچار توهم نشده و بچه خودش رو جا زده، و به ادارهی پلیس میره، اونجا حرفش رو قبول نمیکنن باز، و یک دکتر هم میفرستن تا چک کنه، ولی بیشتر انگار برای چک کردن سلامتِ عقلی کریستین اومده، فرداش کریستین بچه رو میبره پیش دکترش و معلمش و اونها هم شهادت میدن که این یک نفر دیگه است، اما وقتی که ادارهی پلیس میره و به واسطهی همون گویندهی رادیو با روزنامه نگارها مصاحبه میکنه و اعلام میکنه که این بچهی من نیست، اما توی ادارهی پلیس این بار رفتار دیگهای با اون دارن و ترتیبی میدن که به تیمارستان روانی منتقل بشه، شکنجهگاهی که اگر از زندان بیشتر نباشه، کمتر نیست.
باقی فیلم را میگذارم خودتان ببینید که به شدت فیلم قشنگ، خانوادگی اما دردناکی است، به هیچ شکی آنجلینا جولی دوباره شانس دریافت اسکار را دارد خیلی عالی نقش یک مادر رو بازی کرده که البته با این همه فعالیتهای کودکدوستانهاش این نقش اصلا ازش دور از انتظار نبود. اما در کل اگر به کارنامهی آنجلینا جولی به عنوان یک بازیگر نگاه کنیم، واقعا میشود گفت این فیلم انقلابی در بازیگریاش بود و کاملا ما با یک کاراکتر جدیدی از آنجلینا جولی رو به رو میشیم و خبری از دختر قهرمان و سکسی که حسابی هم هواخواه دارد نیست و به قدری زیبا در نقش مادر فرو میرود که امکان ندارد بتوانید باور کنید این همان شخص است. عوامل دیگه همچون کارگردانی، عوامل صحنه، فیلمبرداری، گریم همگی خوب عالی عمل کردند و کاملا به شما فضای سال 1928 را القا میکردند. راستی اینها که تعریف کردم صرفا میشود گفت پردهی اول فیلم است، و ماجرای اصلیتر پایداری بعدش توی پیدا کردن سرنخهایی از پسرشه که اتفاقا سرنخ ها جور میشه، اما این که بچه سالم هست یا نیست، پیدا میشه یا نمیشه، رو خودتون تو فیلم باید ببینید.
----------------
خب دیگر هر چی نباشد نوبتِ معرفی کتاب است، اینجا هم مثل پینک فلوید که یک کار ترجمه شده دارم پس پارتی بازی میکنم میکنم و به شما سری طرفِ شب یا نایت ساید رو معرفی میکنم، اگر اکثرِ دوستان من این سری کتاب را خواندند اما به هر حال یک سری هم هنوز نخوانند که حسابی بر آنها واجب است این کار را در اسرع وقت بکنند.
طرفِ شب قلب پنهان، مریض و جادویی لندنه و به هر کسی که داخلش به دنیا بیاد، عطیهای داده میشه، جان تیلر مرد سیسالهای که بعد از بیست و پنج سال فرار از دستِ دشمنانش و زندگی تویه کوچهی موشها و...، به لندن میاد تا اونجا یه دفتر به عنوان یک کارگاه خصوصی راه بندازه، اما همانطور که خودش هم خبر دارد، روحش امکان جدا شدن از طرف شب را ندارد و بعد از پنج سال دوباره پروندهای به تورش میخوره که تویِ طرف شب باید پیاش رو بگیره، موضوع پرونده هم مربوط به گم شدن یک دختر بچهی چهارده پانزده ساله است که خبر رسیده به طرف شب گریخته، اما مادرش که شخصِ پولدار و از فعالین سهام هم هست، نتونسته هیچ اطلاعاتی در مورد طرف شب پیدا کنه و فقط یکی بهش گفته تا پیش جان تیلر بره، و جان هم بعد از پنج سال بابته هوسِ پول مجبور میشه قسمش رو بشکنه و دوباره به طرف شب برگرده، اما میپذیره که روحش با اینجا پیونده خورده و نمیتونه از طرفِ شب جدا بشه، ولی پروندهاش اون رو داره به جای ناجوری میبره.
اما ماجرای اصلی کل مجموعه مربوط به هویت مادر جان تیلر یا خودشه، که رفته رفته ازش اطلاعاتی به دست میاره و متوجه میشه که ممکنه مادرش خالق طرفِ شب باشه، اما این فقط یک احتماله و جان تیلر به دنبال سرنخهایی برای کشف واقعیتهایی به دور از حدس و گمانه.
تا فراموش نکردم عطیهی جان تیلر Private eye که به کمک اون میتونه هر چیزی رو پیدا کنه. این کلمهی پرایوت آی یک ایهام جالب است که هم معنی چشم نهان را میدهد هم معنی کارآگاه خصوصی، که جان تیلر به کمک چشم نهانش، تبدیل به یک کارآگاه خصوصی شده است و به کمک آن هر چیزی که بخواهد پیدا بشود یا نخواهد، را پیدا میکند و تنها یک چیز را نمیتواند پیدا کند آنهم هویت خودش است.
خب این سری جالبی که دارد حداقل در چهار جلد اولش هیچ دلیلی وجود ندارد تا حتما جلد ها را منظم بخوانید چون اصولا هیچ چیز مشترکی ندارند به جز جان تیلر و دو سه تا اسم که آنها را هم هر بار حسابی توضیح میدهد و گذشتهیشان را میگوید. و قسمت اعظمی که شما مجبورید تا این کتاب را بخوانید این است که من به همراه دو تن از دوستان مترجمان جلد چهارم این کتاب هستیم که هم اکنون میتوانید از سایت هواداران درن شان http://darrenshanfans.ir آن را دانلود کنید. جلد یک و سه هم همانجا زیر فصول کتاب چهارم هستند، و میتوانید در مدتی که منتظرید تا فصل بعدی بیاید آن دو جلد را دوره کنید :D اما به هر حال این کتاب از آن فانتزیهایی است که حتما باید خوانده شود و حسابی هم جای نقد و بررسی دارد.
میخواستم کمی هم از حال و احوالات خودم بنویسم اما انگار دیگر برای این آپ بس است و پنج صفحه را پرکردیم. اگر چیز دیگری هم خواستید معرفی کنم، راحت باشید بگید مثلا رقاص، کمدین، و...، و باز هم میگم که اینجا وبلاگ شخصی من است و توش هر نظر مخالف با عقیدهی دیگرانی که دلم خواست مینویسم و شما هم هر چی دلتان خواست در کامنتها بنویسید اگر حال کردم میگذارم باشد، نکردم هم پاک میکنم.
پینوشت1.

راستی به نظرِ شما در سینما به جای Robert Pattinson یک اسب میگذاشتند و مدام میگفتند سکسی است، دختران با دیدن آن اسب شروع به جیغ و داد نمیکردند؟(البته دروغ چرا من این اسبه رو به این پسره ترجیح میدم) اصلا واقعا چرا جذابان امروزی انقدر درب و داغون شدهاند؟ فکر میکنم جریان با Daniel Radcliffe آغاز شد، بازیگری که اصولا حیفم میاد به عنوان بازیگر صداش کنم و انگار بر روی دستشویی ایرانی نشسته است و دارد زور میزند تا دیالوگ بگوید. بعد از آن نوبت به Tobey Maguire رسید، که اینجا هم به نظر من اگر یک خیار میذاشتند و ازش تار عنکوبت خارج میکردن احساسهای متفاوت تر و بیشتری رو به بیننده منتقل میکرد و شاهکار آخری هم همین Robert Pattinson است که کلا کمی انگار کندی عملکرد ذهنی دارد یا موادی چیزی مصرف میکند. یادش به خیر وقتی آل پاچینو جوون بود و چهارمین فیلمش گاد فادر شد. یا هث لجر مفقود که فیلمهای خیلی زیبایی تو کارنامهاش داشت، همین جانی دپ خودمان هنوز هم که هنوزه البته مطرح است، باور کنید صد در صد دیگر به دیکاپریو هم به عنوان یک بازیگر برجستهی درجه یک قانع شدم، حداقل همون بچگی گیلبرت گریب چی میتونه بخوره رو تو کارنامهاش داشت، واقعا دیگه ترس این رو دارم که از دست این بازیگران درپیت به Orlando Bloom هم به عنوان یک بازیگر خوب نگاه کنم.

پینوشت 2. آها محض اطلاع هم بازیگرانی که به عنوان کاراکتر جوان ازشون استفاده میشه و مورد علاقهی خودمن: James Franco, Shia LaBeouf, Jamie Bell, Hayden Christensen از چپ به راست بخوانید.
پینوشت 3. اگر دیدید دفعهی بعد آپم نکردم این احتمال را بدهید که توسط دخترهای ناز نازی چهارده تا شانزده سال شهید گشتم.
پینوشت 4. من این مطلب رو بین خواب و بیداری و تب و هوشیاری نوشتم، ممکنه تا اندازهی زیادی غلطهای تایپی داشته باشه سعی کنید خودتون حدس بزنید درستش چیه و بعد تو یه کامنتها بنویسید، و امتیاز کسب کنید.
پینوشت 5. من در بین خواب و بیداری و تب و هوشیاری و نوشتن اینجا، چند چیز دیگر هم همزمان میخواندم و برای همین است که می بینید گاهی متن حالت رسمی پیدا میکند گاهی نثر شکسته می شود گاهی ضمیر مفرد را هم جمع میبندم. اما به هر حال مطلب را بخوانید دور هم باشید.
پینوشت 6. من در سی صد و شصت وبلاگ داشتم چون اصلا دوست نداشتم کسی محتوای وبلاگم رو کنترل کنه، بعدش بیاد اون رو فیلتر کنه یا پابند یه سری قوانین باشم و طبق اون ها عمل کنم، اما آنجا همچنان در لج و لجبازی ماند و نوشتن راست به چپش درست نشد، کون لقش، کوچ کردیم به اینجا که حقوق راست به چپ نویس ها را درست رعایت کند.
پیش درآمدی بر سالنامه
همانطور که از عنوان وبلاگ پیداست، بشر موجود حرص در
بیاوری است، و طبیعتا بسیاری وقتها حرص شما را در میآورد، بدین مقصود به
جایی نیاز هست تا آدم حرصهایی که خورده است را تخلیه کند و معمولا چیزی که بعدا از
خوردن تخلیه میشود، باب میل کسی نیست، پس احتمالا این وبلاگ بابِ میل بسیاری از
شما نخواهد بود. اما امیدوارم اگر مدیری، معاونی، ناظری، ناظمی، ماساژوری، بوفهداری،
چیزی از تیم مدیریت محترم بلاگفا اینجا را دید خیلی هم اینجا خارج از محدودهی امیالش
نباشد و ما را نیست و نابود نکند.
وسلام علیکم و رحمت الله و برکاه


